گنده باشی
فیلسوف باشی
تئوریستین باشی
سیاست مدار باشی
اصلا خفــــــــــن باشی
پانک باشی
هیپی باشی
اصلا خود بودا باشی
خدا باشی
شیطان باشی
پیغمبر باشی
گنده باشی (در حد انفجار)
ولی اگه از پس شکمت بر نیای سقفت مال خودت نباشه! هیـــــــچ گهی نیستی
لينك | نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 0:48 توسط پدرام|
ماهی باشی!
ماهی باشی!
تو یه آکواریوم با طول 60 سانتی متر باشی
زنده هم باشی؟؟!!!
یه لاکپشت هم باشه که تا حالا باله و دمت رو خورده
و فقط زنده ای نمیتونی جم بخوری!هر دفعه لاکپش میاد طرفت چه حسی بت دست میده؟؟
مسئول آکواریوم هم پدرام باشه! که بعد از هر گاز از بدنت توست لاکپشت به بقل دستیش بگه : " طبیعت خشنه خشونتی که یه دختر گوگولی نانازی تو طول روز به بقیه اعمال میکنه 100 برابر اینه!" دلت میخواد فحش بدی به تمام واقع گراها ولی نمیتونی چون ماهی هستی ! اونم بی باله و دم ! و الان که لاکپشته لباتم خورده!!
لينك | نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 22:47 توسط پدرام|
Another Hero, Another Mindless Crime
Behind The Curtain, In The Pantomime
Hold The Line, Does Anybody Want To Take It Anymore
The Show Must Go On,
لينك | نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 22:39 توسط پدرام|
من کیم؟
یادم میاد چند سال پیش جمله ای بین جوونا به وصیله اس ام اس کوفت و زهر مار رد بدل میشد که تقریبا این بود "انسانا برا همدیگه کتابن مراقب باش زود ورق نخوری و از این حرفا
********"مهم" قبل اینکه شروع کنم بگم به دو دلیل الان نمیتونم راحت بنویسم جون تو فکر غلط املاییم و اینکه کلمات رکیک به کا نبرم پس هم غلط املایی رو میپذیرم هم کلمات رکیک*******
خوب بر این اعتقادم اگه قراره کسی بیاد با من دوست رفیق یا جفت بشه و بعد از مدتی برخورد بشناسه و بندازه دور یا بیفته تو رو درباستی و پیش من بمونه گه بخورم کتاب ورق نخورده باشم
خودمو معرفی میکنم چون عاشق کتاباییم که بعد از خنده شدن دوست داشتنی تر میشن
من اسمم پدرامه , اهل جنوب کشورم , بوشهر تنگستان و افتخار میکنم!! عاشق ممد تنگسیری و رئیس علی دلواریم
تو سن 16 سالگی تا18 سالگی فعالیت شدیدی تو جنبشای پانکهای ایران داشتم و بازم افتخار میکنم
موهام فرفریه لبام درشت همیشه ته ریش دارم زیر چشام تیره اس پوستمم قهوه ای روشن فدم بلنده
اصلا تمرکز ندارم و مدام توی فاکار ویکیپدیایی(تار عنکبوتی) طی میکنم
اگر خونوادم بدنن آلتم 23 سانتی متره بهم افتخار میکنن (چون تنها چیزیه که میتونن بش افتخار کنن مجبورن)
به چیزی اعتقاد ندارم و به جز خودم و شخصیتم رو هیچ چیز تعصب ندارم تعصب رو خودمم اینه که اگه کسی قضاوت اشتباهی رو من بکنه و برداشت اشتباهی از کارم بکنه و تو جمع بگه جرش میدم
آرومم ولی خشن مهربون شدید ولی معلوم نیست سر کار به اکثر آدما بی مهلم مگه اینکه نشون بدن یه کم شبیه منن شدیدا صمیمی میشم
از دختر بازا و پسر بازا و متال بازا و کفتر بازا و کلا بازا بدم میاد آدم باید بسته باشه
رو دستم 20-25 تا خط هست که بعضی وقتا چپ چپ نگاشون میکنی! خود زنیه! مشکلی هست؟ برو شکایت کن
با همه شوخی میکنم از فردوسی و حافظ بگیر تا شاملو و صادق هدایت و حتی کرت کوبین و لذت میبرم وقتی چهره متعصبت سرخ میشه
خیلی سیگار میکشم حد اقل تا به امروز بیشتر بهمن سوئیسی ولی لاکی استرایک رو بیشتر دوست دارم که گیر نمیاد و گرونه
اگر بت اعتماد نداشته باشم و یا دشمنم باشی دروغ بت میگم و ولی به دوستام اصلا "حد اقل این 4-5 ماه اخیر"
میل جنسی خیلی قویی دارم ولی کنترلش میکنم سرکوبش هم نمیکنم!!
الان یه دوستام میدونه دارم مینویسم هی پی ام میده و ریده تو اعصابم! ولی گفتم نمیتونی ولی تونست
آهان عادت دارم لخت میخوابم
اعتیاد به قهوه دارم
شغلمم هم باید بگم قهوه چی هستم و تو کافه کار میکنم! کافیه؟
لينك | نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:35 توسط پدرام|
نمیدونم
نمیدونم این بیماری لعنتی کی یغه منو ول میکنه 6 ماهی میشد ازش خبری نبود
ولی این روزا کم کم تو تاکسی "فقط هم تو تاکسی" چشام برمیگشت نفسم کند و کند تر میشد و امشب بالاخره اولین حملشو کرد
نمیخوام کار خودم رو تموم کنم چون نمیخوام در مقابل خدا و این بیماریاش کم بیارم فقط میگم :
پروردگارا!! از ما بکش بیرون
آمیــــــــــن
لينك | نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 22:45 توسط پدرام|
نمی دانم
من از دانسته هایم به ندانستگی رسیدم. سال ها اندیشیدم و اندیشیدم و بافتم
و بافتم. حکمت آوردم و حکمت دور ریختم. استدلال کردم و استدلالات رو کنار
نهادم. خواندم و دانسته شدم و بیشتر اندیشیدم. به سبب اندیشه ی بیشتر حکمت
بیشتر یافتم. و اکنون در پایان این همه سال اندیشیدن دانستم... دانستم که
نمی دانم. حال می دانم که هیچ نمی دانم. پاسخ هر سوالی تنها واژه ی نمی
دانم است. ثمره ی این همه دانستن رسیدن به ندانستگی بود و این بزرگترین
علم کل هستی است. نمی دانم.
لينك | نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 16:36 توسط Dave|
حالا تو پشت میله ها من لعنتی... اه حالم از نوشتن به هم میخوره
به یاد تمام دوستای وحشیم که حالا به هر دلیل دورم نیستن مرام نامه اشرار رو از ش. نجفی میذارم تو وبلاگم
شکست برای ضعیفان ،از دست دادن و برای قدرتمندان تجربه است.
در هر تجربه ی تلخ و شیرین تنها خودرا مسئول بدان.دیگران در هر صورت در کنار تواند.
دنباله رو و پیرو، ریاکار است.خودت باش .رهبر و مرجع ورئیس باطل است.
خدا و شیطان را فراموش کن.به انسان فکر کن.
به مذهب و سیاست و ملیت و سنت شک کن.اینها چیزی در حد آدامسند ونه غذا
مهم نیست چقدر می دانی،بدان که چگونه از دانسته هایت استفاده کنی
بدون انتظار مهربان باش،اما تنها برای کسانی که لایقند و جواب محبت را چند برابر بده
پاسخ سیلی ،مشت است.تنها ضعیفان رحیمند.
همیشه در ابتدا گفتگو کن،اما تا جایی که شرفت زیر سوال نرود
نسبت به خویش و جهان اطرافت متعهد باش وبیش و پیش از آن، به خودت
هیچگاه خود را از حیوانات شریف تر وبرتر مپندار
میان ذلت و لذت مرز باریکی ست.بزرگ ترین گناه ،باور به گناه است.
همیشه شک کن تا اعتمادت شکسته نشود.به همه دست بده،اما با دستکش
زنان را دوست بدار .مردان را بفهم.زنان را بخور،مردان را نشخوار کن.
هیچ زنی لایق آن نیست که تنها برای خوابیدن با او در برابرش خوار شوی.
هیچ مردی لایق آن نیست که تنها برای جلب محبت اش با او بخوابی
با میهمان ابله ،بی رحم و بی ادب باش
کودکان طبیعی ترین،پاک ترین و غریزی ترین شکل انسانند.دوستشان بدار
هیچ انسانی شایسته ی آن نیست که تو را از خواسته هایت محروم کند.در غیر این صورت یا ضعیفی یا نمی خواهی
دشمنان کوچک، دوستان بزرگ فردایند و دوستان کوچک، دشمنان بزرگ فردا
دوست داشتنی ترین چیزها اگر تورا ضعیف کنند،خطرناک ترین چیزهایند
کسانی که سوال می کنند،نمی فهمند.نفهمیدی،حدس بزن.تنها وقتی سوال کن که حدس زده باشی و بعد بگو می دانستم حتی اگر نمی دانستی
عقرب باش،در بن بستِ سوزنده با نیش خویش بمیر
شاهین باش ،دیده شو ولی از دور.لانه ات را بر بلندی ها بساز
سگرگ باش.دشمن را بدر. دوست را بلیس.
در برابر سگان ولگرد بی تفاوت باش.آنها با پارس کردن های بیهوده زنده اند
یک "شر"نمی تواند معتاد باشد.اگر بود بایداز آن لذت ببرد.اگر برد باید آن را باور داشته باشد.اگر داشت باید ترویج دهد.اگر ترویج داد احمق است
فروتنان یا فریبکارند و یا از ضعفا.مغرور باش.خودخواه نباش. مدعی باش،متظاهر نباش
تنها یک قانون ثابت است:هیچ قانونی ثابت نیست
شررریم در حد مرگ
شاهین .ن
سه شنبه 12 مهر 5:34 بامداد
لينك | نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 22:1 توسط پدرام|
بنویس
بنویس به یاد تمام قدم یایی که روی سنگفرشای جلفا زدیم بنویس به یاد تموم قهوه هایی که تو راک خوردیم بنویس به یاد تموم بغضایی که نتروکوندیم تا همدیگرو ناراحت نکنیم بنویس به یاد تک تک کامهایی که از سیگار گرفتیم ! اونجا کنار اون سطونه میدونی که چی میگم؟ بنویس یه یاد در مورد قهوه حرف زدنامون خندیدنامون و قایم کردن ناراحتی... بنویس به یاد مرور کردن آرزو ها و رویاهامون بنویس به یاد تجربه هامون بنویس که یه روز معلوم نیست کجاییم بنویس که یه روز یا من یا تو پشت میله هاییم بنویس که یه روز یکی اینور دنیا یکیمون اونور دنیاس بنویس که یه روز خاطرات قشنگمونو با گوله از مغذمون میپاشن رو زمین بنویس به یاد شب بیداری ها روز گردی هامون بنویس که معلوم نیس فردا کی کجاست...
لينك | نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 0:29 توسط پدرام|
دکتر میگه...!
دوست ندارم ، شایدم دوست دارم
وقتی رو آسفالت را میرم دوست دارم گارش بگیرم
سگ میشم
یه کفن میدوزم
میمیرم میپوسم خودم رو له میکنم
نفس تنگی میگیرم
ولی جلوی اونا (همه) خودم رو خوشحال جلوه میدم
میترسم کسی هم ناراحت کنم دوست دارم خوشحال باشن
آخه دکتر رنجکش بم گفته یه مریضیه و اینا همش طبیعیه
هر روز هر روز هر روز میریزم تو خودم
واسه اینکه آدمای دور و برم ناراحت نشن
چون دوستشون دارم
نمیخوام اینقدر زجه بزنم تا گوششون ناراحت شه
ولی شب که منم و پدرام و خودم چی؟
گرگ میشم به دیوار چنگ میندازم میز رو گاز میگیرم با سر میزنم تو دیوار و بی صدا گریه میکنم!
ولی آخه نمیدونم چرا هیچ دلیلی واسش ندارم کاش دلیلی یا بهونه ای بود
اما دکتر رنجکش میگه طبیعیه...
لينك | نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 22:16 توسط پدرام|
گاو کلاغ و عینک دودی
تاریک بود و من عینک دودی بر چشم داشتم
کلاغ ها میخواندند من دست علف خواری را گرفته بودم
شمع را روشن کرد و گفت : بیا غار غار کنیم
و ما جیغ میکشیدیم به افتخار تمام گاوهای چمن زار
من لبانش را بوسیدم
آنقدر بوسیدم که نیستم
موهایش را از ته ترایشد
بخار تمام دیوار را گرفت
و بوی مدفوع تمام شد
سگهای گله دیگر فرار گردند
گله گرگ ما با عشق فریاد میزد : " دیگر گاو ها دوستان ما هستند"
و من گردنش را بوسیدم
و باز هم نبودم
لينك | نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 22:34 توسط پدرام|
بنا بر این اعتراضی نکردم

اول به سراغ یهودیها رفتند
من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .
پس از آن به لهستانیها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .
آنگاه به لیبرالها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیستها رسید
کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.
از برتولت برشت
لينك | نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 22:50 توسط پدرام|
دو وجهی
چیزی مرا به قسمت بودن نمیبرد
از واژه ی دو وجهی تکرار خسته ام
من بی رمق ترین نفس این حوالی ام
از بودن مکرر بر دار خسته ام
من با عبور ثانیه ها خورد میشوم
از حمل این جنازه ی هشیار خسته ام
"قسمتی از دیالگ های "نقره" در فیلم سربازان جمعه"
لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 15:9 توسط پدرام|
دیوار
"نه من این دیوار ها را
نمیخواهم
من به آنسوی حسار پرواز میکند ذهنم"
و آنگاه
که او را خواندند گناه کار چنین گفت
او قدم میزد
به
یاد چمن به یاد لبخند آسمان پرنده و به یاد سیگار
باید گذشت از
امروز فردا و فرداها
صدایی می آید : همه به خط"
او را
پرواز ممنوع بود
و من به یادش گریستم
استفراغ قتل
عشق و فقر
او میخواهد به فراسوی حسار پرواز کند
اما
در بیمارستانی که بوی تهوع میداد پاک بودن گناه بود
برای دوست
در بند
لينك | نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 18:21 توسط پدرام|
درام در مرداب
ه تپش محکم این قلب به ضرب چوبی بر درام میماند
و شماره معکوس مرگیست که فرا خواهد رسید
در شبی بی تو
در آن هنگام که مه آبی بر مرداب زندگی ام سایه افکنده است
و کلاغان میخوانند :
دیگر چشمانش را نخواهی دید
تنفس در این گنداب سخت است
و تو خواهی آمد
ریتم درام خوف آلود
که به خواموشی میرفت
همصدای دویدن اسبی رویین تن خواهد زد
و مرداب دریا خواهد شد
کلاغان نا امید
دست به حجرت میزنند

تقدیم به کیمیا کسی که در سختی ها امید بخش آرزوهایم است
لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 23:48 توسط پدرام|
بده
خیلی بده که بخوی بنویسی ایده تو ذهنت باشه ولی "وقت" نداشته باشی من میخوام خالی شم
لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 1:12 توسط پدرام|